دو.. دو.. دو..

طاها جون روزای سختی رو میگذرونیم،هم من که دیگه سنگین شدمو خیلی هم درد دارم و هم تو که همبازی اصلیت رو که من باشم از دست دادی...اما قول میدم بهت ۱ماه دیگه که خواهرت اومد،بیشتر حواسم به تو باشه...البته اگه یه ذره از شیطونیهایت کم کنی!!!
![]()
دیر به دیر وبلاگتو مینویسم،ببخشید...به وبلاگ دوستاتم خیلی وقته سر نزدم،بازم ببخشید...ایشالا که جبران کنم مامانی

راستی اینا عکسهای یک ماه پیشه که دبی بودیم و مهم ترینش اولین تجربته تو هواپیما بعد از ۲سالگی که خودت واسه خودت صندلی داشتی...


و اما حیوون مورد علاقت که اونجا کشفش کردیم! البته ناگفته نماند که منم بچگیم خیلی شتر دوست داشتم

بیچاره بابا بشیر رو که کشتی،چون میموندی پیش اون تا من بتونم واسه خودت و خواهرت خرید کنم!![]()


خیلی سفر خوبی بود چون کلی اتفاق تازه افتاد برامون،مثل رفتنت به استخر که اولین بار بود پیش میومد،اینجا پشت بام هتله![]()

حالا هم از وقتی برگشتیم،همش مایو میپوشی میگی بریم استخر؟؟؟
![]()
امیدوارم این شغل آیندت نشه،آخه من نمیفهمم چرا اینقدر کباب باد زدن و این کار هارو دوست داری!!!


اینم بدون شرح از یه پسر قند و نبات ۲سال و ۲ماه و ۲روزه،عاشقتم ورزشکار

طاها: خبر خبر خبر: وبلاگ خواهرم افتتاح شد...فقط چون به اسم خودشه،فعلا سکرت میمونه تا به دنیا بیاد