تولد ۷ماهگی
بیخود نیست که میگن ۷ماهه به گل ماند...عروسک مامان واقعا مثل گل میمونی...
عشق من تولد ۷ماهگیت مبارک...

پسرم چقدر بزرگ شدی...یادش بخیر...۷ماهه پیش این موقع،من و بابایی به خاطر اومدن یه طاها کوچولو،تو بیمارستان بودیم...تا صبح ۲تایی نگات کردیم،با اینکه خیلی درد داشتم ولی میخواستم همش بغلت کنم...هیچ کاری هم بلد نبودم،پرستار بخش میومد یادم میداد که باید چه کارها یی بکنم...یادش بخیر...
حالا دیگه اینقدر بزرگ شدی،که مثل آقاها میشینی و به کیکت خیره میشی...

الهی فدات شم مامانی،این بار اولی بود که وقتی شمعتو فوت کردیم،گریه کردی...میخواستی نگاش کنی

بعدش هم رفتی رو کول بابایی تا آروم شدی...نشستی تلویزیون دیدی،کیکت یادت رفت...

بالاخره واسه این شکلات هام سینه خیز رفتی
هووورا


اینم عکس یه مهمونی فامیلی...وای که شما ۳ تا باهم بزرگ شین،چه آتیشی میسوزونین... عرفان،مسیح،طاها...

+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ ساعت 23:46 توسط مامان آرزو
|